محمد ابراهيم آيتى
267
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
كسى از شما با يكى از « بنى هاشم » برخورد كند او را نكشد ، و هر كس « أبو البخترى - بن هشام » را ببيند او را نكشد ، و هر كس « عبّاس » عموى رسول خدا را ببيند او را نكشد [ 1 ] ، اما به تفصيلى كه در كتب تاريخ نوشتهاند ، أبو البخترى : عاص بن هشام ، در اثر طرفدارى و حمايت از همسفر خود ، جنادة بن مليحه ، به دست مجذّر بن ذياد - بلوى كشته شد . بلال حبشىّ و أميّة بن خلف : عبد الرحمن بن عوف مىگويد : « أميّة بن خلف » در مكّه با من دوستى داشت و پس از آنكه نام جاهلى من كه « عبد عمرو » بود به نام اسلامى « عبد الرحمن » تغيير يافت ، هرگاه مرا در مكّه مىديد مىگفت : اى « عبد عمرو » نامى را كه پدر و مادرت تو را به آن ناميده بودند ، رها كردى ؟ مىگفتم : آرى . مىگفت : من كه « رحمان » را نمىشناسم ، تو را به نامى كه نمىشناسم نخواهم خواند ، و تو هم به نام اول پاسخ نمىدهى ، پس ميان من و خود چيزى قرار ده ، تا تو را به همان صدا كنم . گفتم : اى أبو على هر چه مىخواهى خود معيّن كن . گفت : « عبد الاله » خوب است ؟ گفتم : آرى . سپس مرا « عبد الاله » مىخواند تا روز بدر فرا رسيد و او را ديدم ايستاده و دست پسرش [ 2 ] « على » را گرفته است ، من هم چند زره را از تن چند نفر در آورده بودم و براى خودم مىبردم ، چون مرا ديد گفت : اى « عبد عمرو » ! چون پاسخ ندادم ، گفت : اى « عبد الاله » ! گفتم : چه مىگوئى ؟ گفت : مىشود مرا اسير بگيرى كه براى تو از اين چند زره بهتر خواهد بود ؟ گفتم : آرى به خدا قسم ، پس آن چند زره را انداختم و دست او و پسرش را گرفتم ، و او مىگفت : راستى وضع امروز بىسابقه است ، مگر نيازى به شير نداريد ؟ يعنى : با اسير كردن من چند شتر شيرده به دست مىآوريد .
--> [ 1 ] - أبو حذيفه در اينجا سخنى جسارتآميز گفت كه رسول خدا را آزرده خاطر ساخت ، و خودش تا روزى كه در يمامه به شهادت رسيد از آن بيمناك بود ( سيرهء ابن هشام ، ج 2 ، ص 281 ، چاپ مصطفى الحلبى ، 1355 ه . م . ) [ 2 ] - در نسخهء اصل به جاى « پسرش » ، « پدرش » آمده بود ، از روى سيرهء ابن هشام تصحيح شد ( ج 2 ، ص 283 - 284 ) . م .